وای ؛ باران باران
شیشه ی پنجره را بَاران شست.
از دل من اما ،
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران باران
پرمرغان نگاهم را شست.حمید مصدق
|
از دیار آشتی شاعرانه ها
| |||||
|
یک روز از بهشتت
دزدیده ایم یک سیب عمری است در زمین ات هستیم تحت تعقیب
خوردیم در زمین ات این خاک تازه تاسیس از پشت سر به شیطان از روبرو به ابلیس
از سکر نامت ای دوست با آن که مست بودیم مارا ببخش یک عمر شیطان پرست بودیم
حالا در این جهنم این سرزمین مرده تاوان آن گناه و آن سیب کرم خورده
باید میان این خاک در کوه و دشت و جنگل عمری ثواب کرد و برگشت جای اول ...! [ جمعه بیست و هشتم بهمن 1390 ] [ 2:50 ] [ معصومه حسینی ]
به نام عشق که زیباترین سر آغاز است هنوز شیشه ی عطر غزل درش باز است جهان تمام شد و ماهپاره های زمین هزار پند به گوشم پدر فشرد و نگفت پدر نگفت چه رازی است این که تنها عشق به بام شاه و گدا مثل ابر می بارد بگو هر آنچه دلت خواست را به حضرت عشق ولی بدان که شکار عقاب خواهد شد [ پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 ] [ 8:4 ] [ معصومه حسینی ]
فالگیر
از حجــم اقیــانوس دردم شبنـمی فهمید [ جمعه هجدهم آذر 1390 ] [ 17:59 ] [ معصومه حسینی ]
خوابهای نقره ای یاداوری از کودکی شاد من است.یک شب که به یاد اون موقع ها افتادم سرودمش
مملو از پروانه هاست خوابهای نقره ای سایبان و ظهر داغ نان و اب و سفره ای چشمهای شوخ شنگ تاب بازی بی هدف ساحل و دریا و موج مست از عشق صدف بوی ارام خیال کوچه های تنگ تر بوی از خودبی خودی عشق ها پررنگ تر پر شده ازبوی یاس گوشه ی تنگ دلم بوی خوب کودکی غلت های ساحلم بوی سیب ترش کال بوی گندم های زرد بوی سبز زندگی ابهای سرد سرد پرشده حالا ولی از غم و دلواپسی بوی غصه میدهد اه....میداند کسی؟ [ جمعه چهارم آذر 1390 ] [ 2:15 ] [ معصومه حسینی ]
[ دوشنبه هجدهم مهر 1390 ] [ 23:43 ] [ معصومه حسینی ]
هر عید تورا غرق صفا میخواهم
هر روز ورا کامروا میخواهم از بهر تو و هرکه تو را دارد دوست ارامش خاطر از خدا میخواهم عید سعید فطر مبارک [ چهارشنبه نهم شهریور 1390 ] [ 9:11 ] [ معصومه حسینی ]
میخواستمت چنان که تن خسته خواب را
می جویمت چنان که لب تشنه اب را بایسته ای چنان که تپیدن برای دل یا ان چنان که پریدن عقاب را حتی اگر نباشی می افرینمت ان سان که التهاب بیابان سراب را دوستت دارم [ پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390 ] [ 14:14 ] [ معصومه حسینی ]
زن
زن ومرد ازازل با هم قرین شد یکی انگشتری، وآن یک نگین شد کزین گام نخستین مؤدت بپیمایند،دنیای محبت ولی زآنجا که نظمی بود منظور شد آمر آن یک و این نیز مأمور بقیه در ادامه مطلب ادامه مطلب [ جمعه سیزدهم خرداد 1390 ] [ 17:20 ] [ معصومه حسینی ]
[ دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390 ] [ 22:22 ] [ معصومه حسینی ]
خانمانـسوز بود آتـــــش آهـــــی گاهـــــی ناله ای میشکند پشت سپاهی گاهی گر مقـدّر بشود سـلک ســــلاطــین پویـــد سالک بی خــــبر خفـته براهــی گاهی قصه یوسف و آن قوم چه خوش پنـدی بود به عزیزی رسد افتـــاده به چاهی گاهی هستی ام سوختی از یک نظر ای اختر عشق آتـــش افروز شود برق نگــــاهی گاهی روشنی بخش از آنم که بسوزم چون شمع رو سپیدی بود از بخت سیاهی گاهی عجبی نیـست اگر مونس یار است رقـیب بنشـیند بر ِ گل، هرزه گیــــاهی گاهی چشـم گریـــــان مرا دیدی و لبخـــــند زدی دل برقصد به بر از شوق گنـاهی گاهی اشک در چشـم ، فریبـــنده ترت میـــبینـم در دل موج ببـــــین صورت ماهی گاهی زرد رویــــی نبــــود عیـــــب، مرانم از کوی جلـــوه بر قریه دهد، خرمن کاهی گاهی دارم امیّـــــد که با گریه دلــت نرم کنـــــم بهرطوفان زده، سنگی است پناهی گاهی
معینی کرمانشاهی [ سه شنبه ششم اردیبهشت 1390 ] [ 23:53 ] [ معصومه حسینی ]
|
|||||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | |||||